و نه مي توان سرود...
لاک پشت ها وقتی عاشق میشن تحمل درد عاشقی واسشون راحت تره . چون عشقشون آروم آروم ترکشون میکنه ... !
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن 
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت 
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس 
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم 
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن 
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم 
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

امشب که چشمانم عریان شده و خیس
که خودت خوب می دانی اش
می خواهم از سر درد
باز هم حرف هایی را نگویم!
امشب باز خیالت از خاطرم نمی رود
چه بود عزیزم
در صدایت که در گوشم طنین انداخت
و مرا بی خود کرد؟
که حالا بعد از گذشت این روزها
بعد از عبور این فاصله ها
باز شراب می نوشم
می آیم چشمان خمارم را نثار لب های زیبایت کنم
می آیم کنارت می نشینم
تو برایم بگو
باز همه ی اسرار "مگو"یت را
دلتنگم...!
امشب چند کلامی نیز خواهم گفت
اما باز حرف هایم در درون دفن خواهد گشت
باز خواهیم خفت
باز من نخواهم گفت...!

















از دست تو دلخورم
به کی بگم دوست دارم
رفتی وآخر منو تنهام گذاشتی 
به کی بگم آرزومی 
تو همه ی آبرومی
ولی نشون دادی بی دَومی

















آنگاه كه غرور كسي را له مي كني،
آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني،
آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني،
آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري ،
آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي
تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه كه خدا را مي بيني
و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم،
دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني
تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟

















ای کاش عشق هیچ گاه در دلم جوانه نمی زد... .
ای کاش مانند گذشته بودم، آزاد و رها... .
اي كاش هيچ گاه عاشق نمي شدم... .
اي كاش او مي دانست كه بدون او بودن چه قدر سخت است... .
كاش مي دانست كه تمام زندگيم در نگاه او خلاصه مي شود... .
اما او هرگز نمي داند... .
افسوس كه او نخواهد فهميد كه تنها همدم من در اين شبها گريه است و گريه... .
مونس من ياد اوست و اشك هايي كه از چشمانم سرازير نمي شود بلكه از دلم مي آيد و جانم
را به آتش مي كشد... .
افسوس و صد افسوس كه او هرگز معني عشق را نفهميد... .
كاش مي مردم، كاش مرگ به سراغم مي آمد تا بتوانم براي هميشه با او بمانم... .
دست نوشته
از امشب هر شب به دعا مي نشينم كه خداوند اين هديه ارزشمند مرگ را به من عطا كند تا تو
آزاد شوي از اين همه احساس دوست داشتن از اين همه علاقه و پرواز كني و اوج بگيري و من
هم با تمام عشق در خاك سرد با ياد تو گرم شوم كه زندگي بي تو يعني مردگي و مردن به
خاطر تو يعني زندگي... .
اما افسوس به تعداد لحظه هاي باقيمانده از عمرم افسوس و افسوس كه مرگ هم ما را از تنهايي
آزاد نمي كند به سراغ اين همه سكوت نخواهد آمد... .
و من هستم و سكوت غم انگيزي كه به آن عشق مي گويند و تو هستي و يادي و خاطري كه
هرگز طعم تلخ دلتنگي را نچشيده است... .
آه پس چرا فرشته مرگ من را اين طور به انتظار مي گذارد چرا او اين طور من را و احساسم
را به بازي گرفته است... .
مرگ به سراغم بيا با تمام وجود تو را در آغوش خواهم فشرد و هنوز هم به انتظارت هستم به
تعداد تمام ثانيه ها... .